تبليغاتX
نوای تلخ

نوای تلخ

بهت.....

میگذرم از میان رهگذران ، مات

می نگرم در نگاه رهگذران ، کور

این همه اندوه در وجودم و من ، لال

این همه غوغاست در کنارم و من دور!


دیگر در قلب من ، نه عشق ، نه احساس

دیگر در قلب من ، نه شور ، نه فریاد 

دشتم، اما در او نه ناله ی مجنون!

کوهم ، اما در او نه تیشه ی فرهاد!


آن همه خورشید ها که در من می سوخت،

چشمه ی اندوه شد ز چشم ترم ریخت!

کاخ امیدی که برده بودم تا ماه،

آه، که آوار غم شد و به سرم ریخت!


زورق سرگشته ام که در دل امواج

هیچ نبیند، نه ناخدا، نه خدا را

موج ملالم که در سکوت و سیاهی

می کشم این جان از امید جدا را....

                                                   فریدون مشیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/12/19ساعت 22:56  توسط شادی  | 

سالگرد!

زندگی بی وقفه سرشار است

به وزان بودن باد ،

به شتاب باران ،

به سری بودن برف ،

و من اینجا خسته، پر دلبستگیم 

پر آواز خزان ، پر رگبار سکوت ، پر آرامش موج.

من دلم باز تو را میخواهد

در دل زرد خزان ، در سکوت تنهایی خویش ،

در کنار امواج

هر آنجا که پر از عاطفه ، پر خاطره است.

چه غم سنگینی است ....

روزگاری که بی تو درین شهر و دیاران هستم.

هر کجا غم نامردی هست

من دلم باز تو را میخواهد

هر زمان زندگی سختتر است

من دلم باز تو را میخواهد

دل من باز هوایی شده است

و تو را میخواند

با همه خستگیش.

دل من باز  تو را میخواهد......

                                        خودم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/10/13ساعت 12:12  توسط شادی  | 

ارزانی !

سکوت میکنم تا قضاوت آدما رو شاهد باشم.

سکوت میکنم تا ببینم آدما تا کجا ها خودشونو ، وجودشونو و ادعا هاشونو به سخره میگیرن.

سکوت میکنم تا شاهد دروغها و پستی آدما باشم  ، تا ببینم برای توجیه اشتباهاتشون چجوری دیگران رو متهم میکنن.

دیگه دوست دارم هیچی نگم ، هیچ دفاعی نکنم ، هیچ قضاوتی هم نکنم منی که فکر میکردم انقدر آدما با ارزشن که تو اوج عصبانیتم ، ناراحتیم و . . . حق ندارم حرف سردی بهشون بزنم. چرا که خیلی وقتا قضاوت هام اشتباه بوده ولی هیچ کس هیچ کس و هیچ کس انگار برای آدمیت ارزشی قایل نیست حتی آنهایی که .....

چی بگم ولش کن سکوت میکنم به خاطر همه ی آدمهایی که برام ارزش دارن هر چند کم!!!!!!!!!

چه کسی میگوید که گرانی اینجاست؟

دوره ی ارزانی است؟

چه شرافت ارزان!

تن عریان ارزان!

و دروغ از همه چیز ارزانتر

آبرو قیمت یک تکه ی نان

و چه تخفیف بزرگی خورده است

قیمت هر انسان!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/09/06ساعت 12:13  توسط شادی  | 

متهم نشو..........

اگر منظورت از عمیق فکر کردن مثل تو فکر کردنه آره من اصلا عمیق فکر نمیکم.

اینکه مهم نیستم  هم مهم نیست چون هیچ وقت به این یقین نرسیدم که مهمم و اینکه حق داشتم یا نداشتم ..... تو نیستی که تعیینش میکنی ولی اگه دوباره اومدی به کسی بگی که به هیچ کس بد نکردی یقین داشته باش که به من یکی خیلی بد کردی چون اصولی رو تو ذهنم مورد تردید قرار دادی که تنها ارزشهای زندگی بود.  مقصری به خاطر همه ی تردید هایی که از روز اول داشتی  و ادامه دادی، مقصری به خاطر حرفهایی که داشتی و به بهانه های مختلف نزدی، مقصری به خاطر همه ی روزهایی که با تظاهر به دوست داشتن ادامه دادی در حالی که ............

ولی از صمیم قلب خوشحال شدم وقتی جواب دادی. هر چند حرفات حق من نبود شایدم بود ولی خوشحال شدم که نسبت به کسی که فکر میکردم شاید عزیزترین کست باشه حساسیتهایی داشتی که عکس العملی نشون بدی چون اینم دیگه داشت برام مورد تردید واقع میشد هر چند مادرم میگفت که مطمینم اونم شبا خواب نداره ولی باورم نمیشد.

من برات مهم نیستم ولی تو متاسفانه هنوز مهمی به خاطر همه ی روزهای خوشی که در کنارت داشتم و کمبودهایی که خیلی زمانها برام پر کردی و هیچ وقت از خاطرم نمیره و به خاطر موجود کوچولوی دوست داشتنی که به واسطه ی تو حوزه جدیدی از دوست داشتن رو تو دلم کاشت . به خاطر همون هم  بهت دوستانه توصیه میکنم که تو دادگاه عاطفه متهم نشو که در آینده ای نزدیک هیچ دلیل و برهان و منطقی کمبودهاتو براش جوابگو نیست حتی اگر فکر میکنی نبودنت پذیرش موقعیت رو براش راحت تر میکنه  هم فکر درستی نیست و این حرفیه که نه از جانب من، یک روز از جانب خودش خواهی شنید اگر متهم بشی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/02ساعت 10:39  توسط شادی  | 

...............................

رو پام داشت خوابش میرفت، پاهاش آویزون بود صداش یادم اومد : ( پای بچم آویزون نشه خواب میره، مستم ولی مادرم ) باور کردم ولی حالا..........

مست بود یا مادر ؟؟؟؟؟؟                                                                                      

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/07/21ساعت 10:38  توسط شادی  | 

بی خزان اما هیچ!

بیدرنگ گاه دلم میخواهد

بروم تا به غروب

بدوم تا به خزان

بپرم تا به فنا

و فراری شوم از بانگ صداهایی

که به من میگویند:

تو اگر خنده کنی،

تو اگر شاد شوی،

تو اگر رام شوی،

زندگی سرشار است.

دل من بی تاب و خزان نزدیک است!

بی گمان مرداب صدا فرو خواهد برد آنرا در خویش،

دست و پا میزند اما  باز

سر فرو میبرد اندر دل آن بیش از پیش.....


+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/09ساعت 0:14  توسط شادی  | 

من اناری را میکنم دانه

به دل می گویم

کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود!

گاهی فکر میکنم تا کی باید زجر کشید و فیلم بازی کردن آدما رو دید و دم نزد به هزار دلیله گفتنی و نگفتنی!

گاهی فکر میکنم فقط خودم میبینم و محکومم به این عذاب.

گاهی هم دلم برای آدما میسوزه که هیچ وقت خودشون نیستن چون مجبورن نباشن چون مجبورن دروغ بگن چون مجبورن از خودشون فرار کنن که با خودشون روبرو نشن.

ولی گاهی تو لحظه ای که بی خیال همه چی میشی و نسبت به همه ی اتفاقا بی تفاوت، از جانب آدمایی که فکرشم نمیکردی میشنوی یا میبینی که همه چیو حس میکردن و مثل تو میدیدن ولی صبورتر از تو به دنبال فرصت مناسب میگشتن و اون لحظه انگار نقشا عوض میشه و تو دیگه هر کار میکنی بی تفاوتی تو به بقیه انتقال بدی نمیشه دیگه همه چی از دستت خارج میشه، همه تلاشت برای پنهان کاری ، ندیده گرفتن و آروم جلوه دادن همه چی نقش براب میشه اصا خود آدما خودشونو انقدر گاهی خراب میکنن که اگه بخوای هم دیگه نمیشه براشون کاری کرد یا بازی هاشونو موجه جلوه داد نمیدونم خدا کنه خدا کنه نه کسی.......

خدا کنه هیچ وقت هیچ کس مجبور نشه خودش نباشه که بدترین عذابه برای خودشو اطرافیانش!



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/23ساعت 2:35  توسط شادی  | 

تن....

نه به تنهایی خو کردم نه به تن ها اعتماد دارم...............

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/02/13ساعت 13:8  توسط شادی  | 

دل من رنجیده است...

شاید این لحظه ها روزی گذرند اما من

همچنان در پی علت این تلخی هام

شاید آن روزها دیگر

گریه ها سر ندهم

آه سوزان نکشم

غم غمگین نخورم

اما باز ، دل من رنجیده است.

دل من رنجیده است...

 

چه بد شد که نفهمیدم

دل من آگاه است، دل من می فهمد

دل من می خواهد، دل من می لرزد

دل من می رنجد

 

بیچاره دلم

به کلامی گاه ، ساعتها می میرد

به نگاهی گاه، سالها می اندیشد

به امیدی گاه، شادی اش سرشار است.

بیچاره دلم ، صاحبش بیمار است

گه عاقل و گه بیدار است.

بیچاره دلم.....

                                                             خودم

+ نوشته شده در  شنبه 1389/01/14ساعت 14:17  توسط شادی  | 

بیرون کشید باید.....!

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش       بیرون کشید باید ازین ورطه رخت خویش

از بس که دست میگزم و آه می کشم          آتش زدم چو گل بتن لخت لخت خویش

کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو          بسیار تند روی نشیند ز بخت  خویش

خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد       بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/12/02ساعت 14:30  توسط شادی  | 

ابتکار در عشق

شاید ولنتاین بهانه خوبی باشه برای ابراز احساسات به کسایی که دوستشون داریم ، یاد کردن از دوستهایی که مدتها یادشون نکردیم و یا هدیه دادن به عزیزهایی که هدیه رو قدر میدونن، ولی ای کاش این روز به خودش قالب خاص  نمی گرفت یعنی حد اقل تو این روز مجبور نبودیم با سمبل های تکراری و تعریف شده ای مثل شکلات، عروسک  یا گل علاقمون رو نشون بدیم.

ای کاش به جای این روز با این قالب خاص روزی با عنوان ابتکار در نشون دادن حسها داشتیم که هر کس با روش خاص خودش دنبال یه راه جدید و کاملا ابتکاری برای نشون دادن حسش میگشت و طرف مقابل هم به روش خاص خودش اون محبت رو دریافت و برداشت می کرد. اونوقت تو اون روز هر کس یه خاطره ویژه داشت برای به خاطر سپردن و تعریف کردن.  خاطره هایی که پشتوانش پر از عشق و فکر بود .

ولی ولنتاین با همین تعریف هم، خوبی های زیادی داره. مخصوصا برای مردم ما که به شدت گفتن جمله ( دوستت دارم) براشون سخته و عادت کردن بر خلاف جمله های دیگه دهها بار مزه مزش کنن. البته بگذریم از بعضی ازین نسلهای جدید که به راحتی و بدون هیچ پشتوانه حسی بارها این جمله رو به آدمهای مختلف میگن.!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/11/26ساعت 14:32  توسط شادی  | 

دچار باید بود.

دلم گرفته،

 دلم عجیب گرفته است.

و هیچ چیز،

 نه این دقایق خوشبو ، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،

نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،

نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

نمی رهاند.

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

 شنیده خواهد شد.

 

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست.

-         نه، وصل ممکن نیست،

همیشه فاصله ای هست.

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،

همیشه فاصله ای هست.

 

دچار باید بود

وگرنه زمزمه حیرت میان دو

 حرف حرام خواهد شد.

وعشق

صدای فاصله هاست.

صدای فاصله هایی که

غرق ابهامند.

نه،

عشق صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و با شنیدن یک هیچ میشوند کدر.

همیشه عاشق تنهاست.

و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست.

 

اتاق خلوت پاکی است.

برای فکر، چه ابعاد ساده ای دارد!

دلم عجیب گرفته است.

 خیال خواب ندارم.

 

شراب را بدهید.

شتاب باید کرد :

من از سیاحت در یک حماسه می آیم

و مثل آب

تمام قصه ی سهراب و نوشدارو را

 روانم.

 

شراب باید خورد

و در جوانی یک سایه راه باید رفت،

همین.

                                                          سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/11/10ساعت 11:24  توسط شادی  | 

تا کی مستی!؟

بهش گفتم گذشته ام اذیتم می کنه . تاثیرش نا خود آگاهه.

گفت: گذشته چه خوش چه بد آدمو ناراحت میکنه چون اگه خوش بوده باشی تکرار نشدنش اذیتت میکنه و اگه بد باشه تلخیش. پس اگه امروز خداحافظی کردیم به هیچ چیش فکر نکن. حتی طعم چایی که با هم خوردیم یا هوای بارونیه زیباش.

گفت: چی الان تو زندگیت فکر میکنی میتونه خوشحالت کنه.

گفتم: یه کار دل به خواه که راضیم کنه و باعث بشه کمتر فکر کنم.

گفت: مستی! هر جور خواستی ، از هر نوعش حاضرم باهات مست بشم ولی وقتی هوشیار شدیم چی؟ اکثر آدما دنبال مستی ان ولی وقتی هوشیار میشن باز پر از غصه ان. پس بیا هوشیار بشیم! با کار فقط مست میشی ، یه راه فراره.

تا حالا حرف به این راستی و وضوح نشنیده بودم. راست میگفت ما فقط تو زندگیمون برای اینکه مسائل رو حل نکنیم و نخوایم بهش فکر کنیم دنبال مستی میریم. حالا هر کس به یه نوعی خودشو مست میکنه ولی یه روز میبینی دیگه هیچی مستت نمیکنه و باید با هوشیاریت کنار بیای، دنبال راه حل مناسب باشی، واقعیت ها رو ببینی و با واقع بینی حلشون کنی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/11/08ساعت 14:22  توسط شادی  | 

دستی کشیدن یعنی......

بهم گفت اگه کسی که واقعا دوستت داره بهت بگه دوستت داره مثل این میمونه که دستی وجودتو بکشن ، حتی اگه دوستشم نداشته باشی انقدر تاثیرش عمیقه  که در برابرش دوام نمیاری، با همه سختی که ازت سراغ دارم.

 تابیر دستیش رو خیلی دوست داشتم .از فکر اینکه یکی بتونه دستی وجودتو بکشه خیلی حال کردم. تعریف نویی بود از عشق که با روحیم سازگار بود. چقدر جالبن بعضی از آدمایی که می دونن چی بهت بگن که تو راجع به حرفاشون عمیقا فکر کنی. بارها به این نتیجه رسیده بودم که حتی اگه کسی رو دوست نداشته باشی وقتی بدونی دوستت داره نسبت بهش حساسیتهایی پیدا میکنی ولی اینکه یه سکته ناگهانی بهت میده و بعدش دور خودت میچرخی و نمیدونی که به کدوم سمت وای میستی قشنگترین تعریفی بود که از این اتفاق شنیده بودم.

اونی که اینو بهم گفت دو بار دستی وجودشو کشیده بودن!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/11/06ساعت 0:0  توسط شادی  | 

بی یقین شدم!

به هیچ چیز نه ایمان دارم نه یقین !

میزان را گم کردم، معیار را نمی شناسم

ارزشی نمی بینم

راستی به چه چیز می گویند دوست داشتن؟

عشق لایق کیست؟

دروغ را کجا نباید گفت؟

تا کی باید پایبند بود ؟

به چه کسی می توان اعتماد کرد؟

خیانت به چه می گویند؟

چه کسی همه چیز را می داند؟

بی یقین شدم!

دلتنگم ، دلتنگ همه کسانی که دوست داشتم و دوست داشتند.

دلتنگ همه روزهایی که سرخوش بودم و شیرین،

دلتنگ همه مکانهایی که محیطش کمترین اهمیت را داشت برای شادی هایم.

دلتنگی یعنی چه؟ نمی دانم.

بی یقین شدم.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/11/03ساعت 22:44  توسط شادی  | 

کاش میتونستم بگم..........

کاش می تونستم بهش بگم چقدر دوستش دارم، چقدر دلم می خواد ببوسمش و با همه وجودم فشارش بدم، از کی بینمون این فاصله ها  ایجاد شد نمی دونم، فقط می دونم ذیگه نمی تونم مثل بچگی هام مغرور نباشم ، نمی تونم ساده حسمو بروز بدم.

دلم تنگ شده برای بغل گرمش که تو همه فصلی دماش به اندازس..

دلم تنگه برای نصف شبهایی که وقتی خوابم نمی برد می رفتم تو بغلش وبا آرامش می خوابیدم.

برای شبایی که وقتی مهمونی بودیم خودمو میزدم به خواب تا اون بغلم کنه و تا ماشین تو بغلش باشم.

دلم تنگ شده برای روزایی که کفشاشو قایم میکردم که نره سر کار و پیشم بمونه، برای پریا (احمد شاملو) خوندنش موقع خوابیدن که هنوزم نفهمیدم چرا داستان به اون غمگینی رو انتخاب می کرد برای خوابوندنم.

دلم تنگه برای طرفداری هاش وقتی داداشام بهم نگاه چپ می کردن.

دلم می خواست مثل اون روزا با نوازش ومشت و مال بیدارم می کردو تو بغلش تا میز صبحونه میبرد.

 چیه؟ خیلی لوسم؟ آره من همون دختر لوس ام که یه خاطره بد هم از باباش نداره با همون احساسات قوی که پر از درد و رنجهای مختلف شده و حالا دیگه به کسایی که واقعا عزیزترین کساشن هم  نمیتونه  بفهمونه که چقدر احساساتش قویه و با همه وجودش حساشونو میفهمه ، بابت ناراحتی هاشون تو خلوتش اشک میریزه و از فکر از دست دادنشون چه شبا که تا صبح نمی خوابه.

حالم به هم میخوره از اینکه رابطمون تبدیل شده به وعده هایی که با هم غذا می خوریم و پولی که هیچ وقت فراموشش نمیشه بهم بده.

خجالت میکشم وقتی هفته ای یک باری هم که به بهانه آوردن آب میوه یا دادن گوشی به اتاقم میاد اتاقم به هم ریختس و انقدر با شعوره که نه به کامپیوترم نگاه میکنه نه نگاه پر معنایی به اتاقم.

شرمندم ازین که اون چیزی نشدم که آرزوشو داشته.

من واقعا دوسش دارم  ولی انقدا حالم خوب نیست که خودم باشم . خودمم دیگه خودمو نمیفهمم. کاش میتونستم بهش بگم دلیل بی توجهی هام ، حرف نزدن هام و ابراز نکردن حسام خیلی چیزاس که با هیچ کس نمی تونم در بارش حرف بزنم ، کاش میتونستم......

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/11/02ساعت 1:5  توسط شادی  | 

بردم یا باختم؟؟؟؟؟؟؟؟

من به ازای پختگی ام ، سرخوشی ام را از کف دادم

به ازای منطقم احساسم را سرکوب کردم

به ازی دلتنگی هایم صبور شدم

و به ازای هر چیز ارزشمند ، ارزشی دیگر را باختم

این قوانین زندگی ماست!؟

چگونه بازجویم شادی هایم، احساسم و آرامشم را؟

دوباره جوانی را در جوانی تجربه خواهم کرد؟

خسته ام و دلسرد، با دنیایی تردید و سوال.

خسته یعنی وقتی نمی دانی و نمی توانی به هیچ سویی رهسپار باشی.

من خسته ام!

به ازای پختگی ام خسته شدم.

خسته ازین نشخار فکری ها و تلخ دلی ام.

بردم یا باختم ؟ نمی دانم!

                                                    خودم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/28ساعت 16:5  توسط شادی  | 

خرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شاید واقعا شباهتی به خر داشته باشم وخودم نمی دونم.

فعلا که اگه خودمم خودمو به خریت نزنم بقیه خر حسابم میکنن.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/28ساعت 15:27  توسط شادی  | 

بی چاره!

بی چاره یعنی وقتی بدون راه ، چاه و حتی امیدی

من در زندگی ام بی چاره بوده ام اما بیچاره نبودم،

می گریم اما زار نمی زنم

می خواهم اما التماس نمی کنم.

 

نه هوا خوبست ، نه عاشقی دلچسب، نه زندگی پرشور

به زندگی می گویم آری!

چون در این زندگی اجباری

عاشقی بی اختیاری

و هوای نا مطمئن ،

جز زندگی راهی نیست.

هستم ، پس می مانم و می خوانم

به امید روزهایی که زندگی روی خوش دیگری بگشاید.

                                                          خودم

         ( تقدیم به کسی که کمکم کرد.)

+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/26ساعت 21:5  توسط شادی  | 

کاش فقط گاهی اوقات.....

کاش میشد فقط گاهی اوقات به کسی یا کسایی که میتونن، کنترات داد تا همه مسئولیت هاتو به عهده بگیرن ، و به جات شادی های زندگیتو تجربه کنن ، غم هاتو تحمل کنن، به جات عاشق شن ، فکر کنن و تو به یه استراحت درست وحسابی بری و وقتی بر میگردی همه چیز درست شده باشه اما عمو میگه نه میشه ،نه بهش فکر کن ، نه بخواه که اینجوری باشه ، درست فکر کن که تصمیم درست بگیری و پشیمون نشی.

ولی واقعا گاهی اوقات دلت نمی خواد زندگی کنی ومجبور میشی که باشی با همه مسئولیت هات!

کنار پنجره چون مسافران دگر

به آنچه مهلت دیدار هست، می نگرم.

به این طبیعت خاموش ، کائنات، حیات

که هیچ پرده ای از راز آن گشوده نشد-

به سرنوشت بشر

به این حکایت غمگین که ( زندگی ) نامند

به این هیاهوی دیوانه وار بر سر هیچ!

به بی پناهی انسان درین ستم بازار

به خانواده، به مادر ، پدر، وطن، فرزند

به همرهان عزیزی که زودتر از ما

در آن کرانه بی انتها، پیاده شدند

به عشق، نور امیدی درین سیاهی کور!

به دل، که با همه ناکامی و ملال و شکست

هزار آرزوی ناشکفته در او هست!

...                                     فریدون مشیری               

                                

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/21ساعت 14:59  توسط شادی  |